سيد ظهير الدين مرعشى
7
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
و جامههاى نفيس گرانمايه همه سبزپوش بر كنار لشكر انوشيروان گذر كردند و در مقابل لشكر خاقان ترك بايستادند . ناگاه آن سواران بر لشكر خاقان حمله كردند . خود را بر قلب لشكر ترك زدند . انوشيروان چون چنان ديد لشكر خود را به متابعت آنها فرستاد . لشكر خاقان منهزم شدند و روى به گريز نهادند . چون كار جنگ به آخر رسيد . آن جماعت جمع گشته مراجعت اختيار كردند . انوشيروان به نفس خود با چند تن در عقب آنها براند و سلاح خود را باز كرد و آواز داد كه : منم انوشيروان ؛ آخر بگوييد كه كى هستيد چندان كه انوشيروان فريادى مىكرد التفات نمىكردند تا ايشانرا به نيران و يزدان سوگند داد كه رو با من كنيد . ايشان رو به شاه كردند . انوشيروان از اسب به زير آمد بجلو آنها مىدويد ! چون سوخرانيان چنان ديدند به سجود درآمدند ؛ گفتند : شاها ! بنده زادهء توييم و فرزندان سوخراييم . انوشيروان آنها را بستود و مراعات كرد و با خود همراه گردانيد . چون كار خراسان و ماوراء النهر بساخت فرمود كه مراد خويش بخواهيد . گفتند : ما هيچ نخواهيم جز اينكه آنچه از حسّاد بر پدر ما رسيد بما نرسد . شاه فرمود طرفى از اطراف را اختيار كنيد تا فرزندان شما را مسكن و مأوايى باشد تا به شما بخشيده آيد . زرمهر كه برادر مهتر بود زابلستان اختيار كرد و قارن كه برادر كهتر بود طبرستان برگزيد و در كوهستان مسكن كرد و آن كوهستان را از اين جهت جبال قارن مىخوانند و او را اصفهبد طبرستان نام نهادند . در ذكر اولاد جاماسب و تسلط جيل بن جيلان شاه در ممالك طبرستان و گيلان به تخصيص در رويان جاماسب را دو پسر بود يكى را نام نرسى و ديگرى را بهواط . چون پدر درگذشت ، نرسى به جاى پدر نشست و بسيار از ممالك آن حدود بر متصرّفات پدر خود بيفزود و صاحب حروب دربند او را گويند .